|
اشکی که از چشمام جاری میشد روی ثانیه های زندگیم می ریخت !!! زندگیم شد شور ... درست هم طمع اشک هام ... اما بازم اشک ریختم ... بازم گریه کردم و بازم شور شدم ... انقدر گریه کردم که چشمام خشک شد ... اما زندگیم هنوز هم داره گریه می کنم ... می خوام تمومش کنم که دیگه گریه نکنه ! خسته شدم ... از چی ؟؟؟ از خودم ... از زندگی بی خودم ... از این ثانیه های عذاب آور می خوام برم ... می خوام برم و تمومش کنم ... خداحافظ به همه ... + نوشته شده در 87/04/06 23 توسط گیلاس |
به زندگی خندیدم ... گفتند دیوانه است ... به حرف مردم خندیدم ... اخم کردند ... نیشخند زدند ... در گوش هم گفتند : دیوانه است ... دیوانه ها عجیب اند و ... گوش هایم نمی شنیدند . به نا شنوایی ام خندیدم ... چشم ها را گشاد کردند ... متعجب شدند ... گفتند : دیوانه است ... دیوانه ها گوش شنوا ندارند ... من دیوانه بودم و عجیب ... آنها ترسیدند ... چشم هایم را بستند ... گفتند دیوانه ها چشم نمی خواهند ... دستانم را بستند ... آخر مگر دیوانه ها چه می خواهند بکنند؟؟ در زندانم کردند ... آزادی دیوانه ها تنها موجب دردسر است ... من را کشتند و لبخندم را محو کردند ... دیوانه وار به مرگ من خندیدند ... سر در گوش هم فرو بردند و زمزمه کنان گفتند : دیوانگی هم عالمی دارد ... + نوشته شده در 87/03/27 16 توسط گیلاس |
اگه حوصله ندارین نخونین ... این یه داستان طولانیه ! در رابطه با من و خدا .... ازش پرسیدم خدا چه رنگیه ؟ گفت : سبـــز ! - چرا سبز ؟ - خدای من رنگه جانمازمه ! به جانمازش که هنوز روی زمین پهن بود نگاه کردم .سبز ... سبز ملایم ! راست می گفت . آدم وقتی بهش نگاه می کرد یاد خدا می افتاد ! ازم پرسید : - خدای تو چه رنگیه ؟ - خدای من صورتیه ! - چرا صورتی ؟ - خدا من مهربونه مثل رنگ صورتی ، آرامش بخشه مثل صورتی ، خدای من یه ترکیبه ... از عشق و قدرت و صلح ! خدای من رنگ تمام نمازهایی ه که تا حالا خوندم .. نه رنگ جانمازم ! - یعنی می خوای بگی همه ی نمازهات صورتی بوده ؟ - آره ! حتی این نمازهام بوده که رنگشو داده به جانمازم و اونم شده صورتی !!! - پس میشه گفت که خدات رنگه جانمازته ؟ - نه .. نه .. نه... خدا من رنگ نمازمه ! فقط همین ! + نوشته شده در 87/03/10 1 توسط گیلاس |
می دونی چی واسم خیلی عجیبه ؟ . . . اینکه صدای قلب بالشتی که شبا تو بغلت می گیری رو بشنوی ... اما مطمئن نباشی ... اونی که تورو در آغوش می گیره .. می دونه .. واقعا می دونه دل کوچیکت فقط واسه اون می زنه ... یا نه ... ؟؟؟ + نوشته شده در 87/03/03 21 توسط گیلاس |
درست مثل همیشه .. باز هم من پیشقدم شدم ... باز هم من به فکرت افتادم ... باز هم من شروع کردم ... از همین حالا باید بگویم ... من همیشه از اول بودن لذت نمی برم ... *** گاهی آدما احتیاج دارن بدونن که برای بقیه مهم هستن ... اگه اینو نفهمن ممکنه برای همیشه خودشونو گم کنن ... شوخی نیست ... برای همیشه !!! + نوشته شده در 87/02/23 17 توسط گیلاس |
گاهی آدما فراموش می کنن کی هستن ... گاهی بعضی از آدما فراموش می شن .. و بعضی ها فقط بلدن که فراموش کنن ... گاهی .. فقط گاهی فراموش شده ها روی هم جمع می شن ... می شن یه کوه فراموشی ... و گاهی .. انقدر فراموش می شن که حتی رنگشون رو هم از دست می دن ! گاهی .. اینقدر ما فراموش می کنیم که نمی دونیم ... کوه های سر راهمون همه از جنس فراموشین ... و دریا های سر راه از جنس اشک های ریخته شده ... و بیابان های سرد و خشک .. از دل های شکسته ! گاهی اینقدر فراموش کار می شیم که حتی فراموش می کنیم برای چی اومدیم و می خوایم چی کار کنیم ... گاهی اینقدر فراموش می کنیم که فراموش می شیم .. و گاهی اینقدر فراموش می شیم رنگ از دست می دیم .. اما اونموقع ست که می تونیم ... تو آسمون حل بشیم ... با ابر ها بباریم و کویر تشنه رو سیراب کنیم ! آفتاب بشیم و بتابیم ... تا دریاهای اشک را خشک کنیم ... و گاهی .. فقط گاهی پرنده بشیم و پرواز کنیم .. تا بدونیم آسوده بال بال زدن چه معنی دارد ... اینک من را فراموش کن ... فراموش تر از فراموش ! وآنگاه من بی رنگ خواهم شد ... و در آسمان زندگی تو تا ابد خوهم بارید و تابید و ... پرواز می کنم ... تا بی نهایت ... تا تو ! + نوشته شده در 87/02/13 21 توسط گیلاس |
وقتی لب ها می خندند و دلها همچنین ... وقتی تو کلامت نیشی نیست و تو لبخندت زهری ... وقتی غم ها رو فراموش می کنی ... وقتی از ته دل می خندی ... وقتی همه دوباره دور هم جمع می شن ... وقتی با خیال راحت می تونی تو آسمون پرواز کنی ... وقتی بی خیال بی خیال فقط به فردا فکر می کنی ... . . . تازه اونموقع است که متوجه می شی ... آره .. وقتشه یه عزیزی رو از دست بدی ... + نوشته شده در 87/02/06 17 توسط گیلاس |
گاهی انسان خلاصه می شود ! در خنکی نسیم ... در تازگی بهار ... در لبخند صبح ... و لطافت شب ... در سنگی سنگ و سبزی درخت ... و گاهی تنها از موجودی به نام آدم یک ذره خاک باقی می ماند ! گاهی محبت کردن از یاد می رود ! و عشق فراوش می شود ... بهتر است بگویم ... فقط گاهی بیاد آورده می شوند ! و انسان اینگونه انسانیت خود را .. حفظ نموده ! ذره ای خاک ... نیمه ای از لبخند ... پاره ای از امید ... جرعه ای از خورشید .. و شاخه ای ازگل رز ... + نوشته شده در 87/02/03 13 توسط گیلاس |
صبح که از خواب پاشدم با خودم گفتم : امروز یه روزه .. بهتر از بقیه روزا ... هر چی به ظهر نزدیک می شدیم این حس تو من بیشتر میشد .. امروز با هر روز فرق داشت .. امروز یه روز ناب بود ! از اون روزایی که شاید توی 365 روز سال فقط یک یا دو بار پیش بیاد ! می خواستم قدرشو بدونم حتی دونستم ! اما حیف که هیچ وقت هیچ چیز پایدار باقی نمی مونه ! + نوشته شده در 87/01/30 10 توسط گیلاس |
بودم ... یا نبودم ... شاید تو تاریکی بودم ... یا کوچیک بودم ... بودم ... یا نبودم ... در هر صورت ... کسی منو ندید ! دیدم ... یا ندیدم ... چشمامو بستم ... یا تو تاریکی بودی ... چشمام می دید و نمی دید ! + نوشته شده در 87/01/24 22 توسط آب آلبالو |
|
| ||||||